محمد تقي جعفري

75

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

عزم كردن داود عليه السلام به خواندن خلق بدان صحرا كه راز آشكارا كند و حجتها همه قطع كند ( ( 2442 ) ) گفت اى ياران زمان آن رسيد كان سر مكتوم او گردد پديد ( ( 2443 ) ) جمله برخيزيد تا بيرون رويم سوى صحرا و بدان هامون شويم مرد و زن از خانه ها بيرون رويد تا بر آن سرّ نهان واقف شويد ( ( 2444 ) ) در فلان صحرا درختى هست زفت شاخهايش انبه و بسيار چفت ( ( 2445 ) ) سخت راسخ خيمه گاه و ميخ او بوى خون مىآيدم از بيخ او ( ( 2446 ) ) خون شده است اندر بن آن خوش درخت خواجه را كشته است اين منحوس بخت مال او برداشتست اين قلتبان وين غلام اوست اى آزادگان اين جوان مر خواجه را باشد پسر طفل بود و او ندارد زين خبر ( ( 2447 ) ) تا كنون حلم خدا پوشيدن آن آخر از ناشكرى اين قلتبان ( ( 2448 ) ) كه عيال خواجه را روزى نديد نى به نوروز و نه موسمهاى عيد ( ( 2449 ) ) بىنوايان را به يك لقمه نجست ياد ناورد او ز حقهاى نخست ( ( 2450 ) ) تا كنون از بهر يك گاو اين لعين مىزند فرزند او را بر زمين ( ( 2451 ) ) او به خود برداشت پرده از گناه ور نه مىپوشيد جرمش را إله ( ( 2452 ) ) كافر و فاسق در اين دور گزند پردهء خود را به خود بر مىدرند ( ( 2453 ) ) ظلم مستور است در اسرار جان مىنهد ظالم به پيش مردمان ( ( 2454 ) ) كه ببينيدم كه دارم شاخها گاو دوزخ را ببيند از ملا